Friday, July 22, 2016

داستان واقعی از خیانت!


همسرم قبل از ازدواج با من عاشق دخترخاله اش بود و قسمت هم نشده بودند. دخترخاله زودتر ازدواج کرده بود و همسرم هم پس از معرفی توسط یک آشنا، مرا دید و با هم ازدواجکردیم.
عادت داشت که بعد از سرکارش ، با رفقای باب و ناباب جمع شوند و الواتی کنند و من هر شب تا نیمه شب منتظر او بودم. گاهی شام خورده بود و گاهی نه و من فقط سکوت میکردم. 
وضع مالیمان بد نبود و دو طبقه خانه داشتیم. طبقه بالا اتاق خوابها و حمام و طبقه پائین آشپزخانه و پذیرائی ...

یک شب مهمان داشتیم. وسط مهمانی بود که متوجه شدم همسرم نیست و کمی طول کشید. رفتم طبقه ی بالا که ببینم چرا نیست و اگر کاری هست انجام بدم و ... بالا رفتم و در اتاق خوابمان را باز کردم و صحنه ای دیدم که امیدوارم هیچ زن متاهلی نبیند.
همسرم و دخترخاله اش. 
چیزی نگفتم و...
بعد از مدتی که از ازدواج ما گذشت، دخترخاله همسر بدلیل نداشتن تفاهم، از همسرش جدا شده بود و حالا شده بود یک زن آزاد!

تمام طوفانی که در درونم برپا شده بود را کنترل کردم و سریع پائین آمدم. به فاصله ی کمی همسرم و دخترخاله پائین آمدند و مثل موش تا آخر مهمانی هردو با ترس و لرز در گوشه ای نشسته بودند.
مهمانی تمام شد و من با کنترل بسیار خیلی عادی جشن را ادامه دادم كه اصلاً هيچ چيز نشده.
👈
حالا بقیه داستان از قول آقا:

اصلا فکر نمیکردم در آن بيروبار مهمانی همسرم بالا بیاید. شرایط خیلی بدی بود. سریع لباس پوشیدیم و بلا فاصله آمدیم پائین تا جلب توجه نکنیم. 
هر لحظه منتظر برپائی طوفان عظیمی از جانب همسرم بودم. اما هيچ كه هيچ این زن چه دیده.

جشن را با روی خوش ادامه داد و با مهربانی به من هدیه داد و بقیه هدیه دادند و کم کم مهمانهای دورتر که میرفتند و پدر مادرهایمان فقط مانده بودند، من منتظر بودم تا همسرم دیده هایش را بیان کند. دخترخاله که سریع بعد نان و کیک رفت و همسرم خیلی عادی با او برخورد کرد.
هرچه تنهاتر میشدیم ترسم بیشتر میشد اما خانمم هيچ كه هيچ اصلاً فكر ميكردي چيزي نديده بود. 
پدر و مادرم رفتند و قبل آنها هم پدر و مادر و برادر همسرم.
از بدرقه که برگشتم دیدم همسرم مشغول جمع و جور کردن پذیرائی و جمع کردن بشقابهای پیش دستی و ... بود.

کمی کمکش کردم و باز منتظر طوفان بودم. خیر خبری نبود 
رفتم خوابیدم, مگر خوابم میبرد.

همسرم آمد و بعد چند دقیقه خوابش برد اما من تا صبح دنده به دنده میشدم. فردا صبح، شنبه بود و سرکار رفتم. همسرم هم طبق معمول صبحانه ام را آماده کرده بود و بزور دو لقمه ای با چای قورت دادم و دیدم ديگ اي از غذای شب گذشته برایم گذاشته بود و گفت که دیگه مجبور نشی نان چاشت بری بیرون و من تشکری کردم و بیرون برامدم.
دوستانم وقت نان از دستپخت همسرم خوردند و چقدر تعریف کردند و من حس خوش و ناخوش بدی با هم داشتم. 
آخر شب کمی زودتر از پیش رفقا برگشتم و دیدم مثل همیشه همسرم منتظر من هست تا باهم نان شب بخوریم. سفره رنگین تر بود و بازهم فردا ديگ غذا و ... من منتظر دعوا بودم و او هيچ كه هيچ.

شب بعدي باز کمی از شب قبل زودتر برگشتم و...
همسرم روزبه روز محبتش را بیشتر میکرد و من اسارت بدی را تحمل میکردم. منتظر بودم تا دعوا را شروع کند و من بتوانم به رخش بکشم که اورا از اول دوست نداشتم و عاشق دخترخاله ام بودم و هستم ولی چيز نميگفت...

رویم نمیشد چندان نگاهش کنم ولی کم کم شجاعت پیدا کردم و یک شب سیر نگاهش کردم و زیبائیهای همسرم را دیدم, شبیه دخترخاله نبود اما زن بود با همه زیبائیهای زنانه اش ...
اما من مغرور، مرد بودم !
مگر میشد اسیرم کند؟ در برابر خیانت من، نه تنها برویم نیاورده بود بلکه سعی میکرد هرچه بیشتر محبت کند.
شبهازودتر و زودتر بخانه می آمدم و كنايه های دوستان را بجان میخریدم و میگفتم : بله رفيق ها من 
مرغك خانم ام هستم.

یک شب که دیگه طاقت ام طاق شده بود، رو به همسرم کردم و گفتم : تو كه مرا كُشتي!!
پس چرا دعوا نمیکنی؟ چرا سرزنشم نمیکنی؟ بجايش برايم محبت میکنی که چرااااا؟

همسرم سرش پائین بود و گفت که حتما کمبودی از طرف من داشتی که بطرف دخترخاله ات رفتي! من سعی کردم که کمبودهای گذشته را جبران کنم ! همین
اشكم آمد و شکستم ...من کجا بودم و او کجا!
بعد از آن شب دیگر سراغ دخترخاله ام نرفته بودم و ازو خبری نداشتم ولی ناخودآگاه اورا با همسرم مقایسه کردم و طلاق او را و.......
همسرم موفق شد از من مردی بسازد که هر قسم است عاشق و در خدمت زن اش است. و از ین که برايش نوكرِ زن بگويند، ناراحت نميشود و افتخار میکند همچین زن توانائیه دارد که آبروی مرد اش را خرید.
(خانمها فرشته هایی هستند که قدرت تغییر هر نوع شرایط و هر نوع انسانی را با عشقشان و بر خوردشان دارند)
 ((از صفحه مکتب اسلام.))

Sunday, July 10, 2016

داستانی از عرفا


میگویند که دو برادر بودند پس از مرگ پدر یکی جای پدر به زرگری نشسته دیگری تا از وسوسه نفس شیطانی به دور ماند از مردم کناره گرفته و غار نشین گردید.
روزی قافله ای از جلو غار گذشته و چون به شهر برادر میرفتند، برادر غارنشین غربالی پر از آب کرده به قافله سالار میدهد تا در شهر به برادرش برساند.
منظورش این بود که از ریاضت و دوری از خلایق به این مقام رسیده که غربال سوراخ سوراخ را پر از آب میتواند کرد بی آنکه بریزد.
چون قافله سالار به شهر و بازار محل کسب برادر میرسد و امانتی را می دهد، برادر آن را نخ بسته و از سقف دکان آویزان میکند و در عوض گلوله آتشی از کوره در آورده میان پنبه گذاشته و به قافله سالار میدهد تا آن را در جواب به برادرش بدهد.
چون برادر غار نشین برادر کاسب خود را کمتر از خود نمی بیند عزم دیدارش کرده و به شهر و دکان وی میرود.
در گوشه دکان چشم به برادر داشت و دید که برادر زرگرش بازوبندی از طلا را روی بازوی لخت زنی امتحان میکند،‌ دیدن این منظره همان و دگرگون شدن حالت نفسانی همان و در همین لحظه آبی که در غربال بود از سوراخ غربال رد شده و از سقف دکان به زمین میریزد. 
چون زرگر این را می بیند میگوید:
ای برادر اگر به دکان نشستی و هنگام کسب و کار و دیدن زنان و لمس آنان آب از غربالت نریخت زاهد میباشی، وگرنه دور از اجتماع و عدم دسترس همه زاهد هستند...

و شعری از استاد سخن سعدی
شنیدم زاهدی در کوهساری
قناعت کرده از مردم به غاری
بدو گفتم چرا در شهر نائی
که از آزار غربت وا رهائی
بگفت آنجا پریرویان نغزند
چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند

در اوج قدرت مرد باش

بزغاله ای روی پشت بام بود و به شیری که از پایین عبور می کرد توهین می کرد و ناسزا می گفت. شیر گفت: این تو نیستی که به من ناسزا می گوید، بلکه این جایگاه توست که به من ناسزا می گوید. مبادا بوسیله جایگاهت به دیگران توهین کنی،که تکیه گاهت با گذر زمان سست شده و فرو می پاشد، آنگاه تو می مانی و آنهایی که تحقیرشان کردی. پس در اوج قدرت مرد باش

Thursday, June 30, 2016

محل فروش اخبار کابل

در تمام کابل امروز دو یا سه محل فروش اخبار است و در این سه محل کمتر از پنجاه شماره روزنامه بفروش نمیرسد تنها با خواندن و مطالعه میشود دنیا را به دید دیگر دید . پدر و مادر و پدر کلان و مادر کلان کابل شب ها برای کودکان شان افسانه میخواند کتاب های بیهقی برای کودکان کتاب های قصه را تهیه میکرد و آنها را تشویق به مطالعه میکرد . اما امروز؟


Wednesday, June 29, 2016

رسم و رواج عروسی

در کشور ما عجیب رسم و رواج را ملاحظه میکنم، بطور مثال در محفل خواستگاری که میروی شرط بازی را می بینی:
میگویند که دختر را میدهیم بشرطیکه داماد جوان و مقبول باشد...
به شرطی که ماستر و داکتر باشد...
به شرطی که وظیفه دار باشد...
به شرطی که خانه دار باشد...
به شرطی که از فامیلش جدا باشد...
به شرطی که.... به شرطی که.... به شرطی که...
یک نفر هم نمیگوید : به شرطیکه مسلمان باشد، با اخلاق باشد تاکه حقوق خدا و بنده گانش و حقوق همسرش را پامال نکند !!
همین است که توازن اخلاقی معاشره برقرار نیست...!!
آخر به کی بگویی ؟؟!



در کشور ما عجیب رسم و رواج را ملاحظه میکنم، بطور مثال در محفل خواستگاری که میروی شرط بازی را می بینی:
میگویند که دختر را میدهیم بشرطیکه داماد جوان و مقبول باشد...
به شرطی که ماستر و داکتر باشد...
به شرطی که وظیفه دار باشد...
به شرطی که خانه دار باشد...
به شرطی که از فامیلش جدا باشد...
به شرطی که.... به شرطی که.... به شرطی که...
یک نفر هم نمیگوید : به شرطیکه مسلمان باشد، با اخلاق باشد تاکه حقوق خدا و بنده گانش و حقوق همسرش را پامال نکند !!
همین است که توازن اخلاقی معاشره برقرار نیست...!!
آخر به کی بگویی ؟؟!



به جز الله (ج) به هیچ کس تکیه نکنید

:به جز الله (ج) به هیچ کس تکیه نکنید

هنگامی که برادران یوسف می خواستند او را به چاه بیفکنند، وی خندید. برادرانش تعجب کردند و گفتند: برای چه 
:می خندی؟ یوسف گفت
فراموش نمی کنم روزی را که به شما برادران نیرومندم نظر افکندم و خوشحال شدم و گفتم
کسی که این همه یار و یاور نیرومند دارد از حوادث سخت چه غمی خواهد داشت. روزی به بازوان شما دل بستم، اما اکنون در چنگال شما گرفتارم و به شما پناه می برم، ولی به من پناه نمی دهید
.خدا؛ شما را بر من مسلط ساخت تا بیاموزم که به غیر او حتی برادرانم تکیه نکنم


The .NET Framework Architecture

Common Language Specification (CLS) Enables cross-language interoperability Common Language Specification describes interoperabili...